سلام
امروز یکم مهر ، ماه تولد من ، و اولین روز فصل پاییزه و من این رو به فال نیک میگیرم برای نوشتن دومین مطلب سایتم.‌
دیگه حتما از اسم سایتم مشخصه که چقد خرمالو دوست دارم و‌ چقد خوشحالم از اینکه داریم به اومدنش نزدیک میشیم 😍 ‌
من زاده ی پاییزم و عاشق خرمالو. ولی حقیقتش رو بخوای من عاشق تابستونم. اصلا هوا گرم که میشه جون میگیرم. با نور و خورشید و گرما حالم خوبه. وقتی پاییز شروع میشه ، تا یه مدتی افسردگی فصلی میاد سراغم. ولی خب هر فصلی زیبایی های خودشو داره.‌
من همیشه از اینکه توی مهر ، اونم دهه اولش به دنیا اومدم ناراحت بودم. چون اول مهر بود و ملت تازه درگیر مدرسه و این داستانا شده بودن. کی حال داشت تولد منو تبریک بگه 😂 اصن چه وقت متولد شدن بود؟؟؟؟ ‌‌
فکر کن حالا پاییز میشد ،افسردگی فصلی هم از بچگی تو پاییز میومد سراغم 😂 دیگه بازی کردن توی کوچه تعطیل بود ، هوا زود تاریک میشد ، اونجایی هم که ما زندگی میکردیم از اونجایی که روی نوک کوه بود 😂 همیشه یخ بندون بود و باید سگ لرز میزدی ، مدرسه و مشق های بیخود و معلمای بیخودتر و خشک مذهب و دوستای خرخون حاصل تربیت دگم خانواده های مذهبی ، که جرئت نداشتی جلوشون یه کلمه حرف بزنی یا یه ترانه ی غیر مجاز بخونی 😂 ‌
همه ی اینا دست به دست هم میداد که من پاییز رو دوست نداشته باشم.
الان که دیگه مدرسه نمیرم سعی میکنم بیشتر باهاش ارتباط برقرار کنم. زیبایی هاش رو بیشتر ببینم. ‌‌

خلاصه خوش آمد میگم به این فصل زیبا 😍 ‌

khormaloo-paeez
خرمالو در پاییز

حالا بگذریم از این داستانا…‌
میخوام بهتون بگم زیباترین پاییز عمرم رو کجا دیدم 😍‌
سال هشتادو نه بود. من کنکور داده بودم و نیمسال اول ، (ترم مهر) رشته ی صنایع دستی و دانشگاه سمنان قبول شده بودم.‌
اون موقع که من رفتم اون شهر ، خیلی شهر جذابی برای یه دختر جوون و دانشجو نبود. خیلی جاهای تفریحی مثل پارک و سینما و رستوران نداشت. مردمش هم به شدت روی دانشجوها زوم بودن. یه جورایی اذیت میکردن دیگه.‌
ما هم کل تایممون رو یا توی دانشگاه بودیم یا خوابگاه. خودمون خودمون رو سرگرم میکردیم. انصافا هم موفق بودیم تو این کار 😁‌
تا اینکه یه روز چندتا از بچه‌های کلاسمون که اهل سمنان بودن پیشنهان دادن بریم یه شهر کوچیک قشنگ نزدیک سمنان. به اسم شهمیرزاد 😍‌
فکر کنم ده دوازده نفری بودیم. بند و بساط رو جمع کردیم رفتیم. باورم نمیشد این همه زیبایی واقعی بود 😍 ‌
عین عکس های کارت پستال ها بود. چقد جای بکری بود. درخت های بلند با برگای زرد و نارجی. روی زمینا پر از برگ. یه چند تا هم گله‌ی گوسفند دیدیم. اصن خیلی قشنگ بود. آتیش روشن کردیم و چای زغالی درست کردیم. غذا خوردیم. گفتیم و خندیدیم و کلی خوش گذشت. بهمون‌.‌
دیگه نتونستم اونجا برم چون فقط یه ترم اونجا بودم. ترم بعدش تهران نقاشی قبول شدم.‌
خوشحال بودم که تهران قبول شدم و راهم به خونه نزدیک بود دیگه سمنان نمیرفتم. چون شهرش رو هم دوست نداشتم.‌‌
ولی خیلی دلم پیش دوستام و خوابگاه و دانشگاه و شهمیرزاد موند. تا مدت های زیادی خوابشون رو میدیدم. یه بخش مهم و تاثیرگذار زندگیم بود همون یه ترم.‌
البته دوبار بعد از اون رفتم شهمیرزاد. یه بار سال نود و دو انقد به بابام گفتم اونجا خیلی قشنگه ، رفتیم. ولی نرفتیم تو عمق زیبایی هایی که من دیده بودم قبلا 😁 همون مسافرت البته باعث آشنایی من و زمانی جان شد. طوری که دقیقا سال بعدش به همراه زمانی جان و خانواده‌ش رفتیم شهمیرزاد. ولی بازم نرفتیم اونجاهایی که قبلا رفته بودیم. ‌
ولی یه روز باید دوباره توی پاییز برم.‌
دوست دارم دوباره قشنگی هاش رو ببینم 😍‌
پیشنهاد میکنم حتما برید. اونجا پر از باغه. تابستوناشم قشنگه.ولی پاییزش یه چیز دیگه بود 💚