امسال سی سالم شد باورت میشه؟ ‌
میدونم باورت میشه چون چیز عجیبی نیست. ولی برای هر آدمی هر سال جدید زندگیش خیلی عجیبه 😁
سی سالگی برای من در این لحظه‌ی حساس کنونی ، حس خیلی خیلی خیلی شخماتیکی داره!!!!
به این فکر میکنم که میتونستم متولد یکی از ایالت‌های خوب و خوش آب وهوای آمریکا باشم و برای تولد سی سالگیم با دوستای پایه و خفنم که همشون هم از دم واکسن فایزر زدن ، برنامه بچینم که یه مهمونی توپ بگیرم. یا متولد هلند باشم و با نامزد چشم آبیم به مناسبت تولدم بریم کشورای همسایه رو بگردیم و آبجو بزنیم و عشق و حال کنیم 😂‌
ولی خب زاده ی ایران و تهرانم و منتظرم برم دز دوم واکسن سینوفارم رو بزنم و بعدش دودوتا چارتا کنم که اگه تولد بگیرم چقد میمونه که بتونم باهاش تا اخر برج بگذرونم‌. بعدش یادم میاد حاجی هنوز نصف بیشتر ملت همون سینوفارم چینی رو هم نزدن ، پس به خودم گفتم بشین سر جات دوست خوبم و دوغت رو بنوش 😍‌
این شد که تولد مولد توی ذهنم از ماه ها پیش کنسل شده بود. سفارشامم تایم تحویلشون نزدیک بود و استرس داشتم به موقع برسونم….‌
یکی دو تا از سفارشای تایم نزدیکم رو تحویل دادم که زمانی جان (همسرم) پیشنهاد داد اخر هفته بریم شمال همراه خانواده اش 😍‌
منم که خیلی وقت بود دلم سفر میخواست و هوا هم که مساعد بود گفتم بریم آقا.‌
پیش خودم گفتم خوبه یه کیک بگیریم ببریم شمال هم تولد خانوادگی داشته باشیم هم چارتا عکس بندازم برای پیجم.‌
چارشنبه بعد از ظهر زمانی جان از سرکار اومد خونه و بار و بندیل رو بستیم و ساعت شیش عصر راه افتادیم.
زمانی جان پیشنهاد داد سر راهمون از سعادت آباد یه کیک بگیریم. این پیشنهاد یکم برامون زیاد اب خورد ولی عب نداره دیگه کاری بود که شده بود 😂‌
دم یه کافه قنادی توی دادمان ایستاد. به اسم کافه قنادی کوک.‌
منم این چندروز از چند جا قیمت کیک داشتم. پیش خودم گفتم عب نداره دیگه اینجا یه کیک کوچیک نهایتا خیلیییی گرون بشه میشه صدو پنجاه. بدون اینکه قیمت رو بپرسم یه کیک کوچیک با تزیین ساده برداشتم. یارو هم گفت قابلی نداره. میشه دویست و پنجاه 😂‌
گفتم ای تو روحت کرایه مغازه‌ت رو هم از ما گرفتی. از اونجایی که هم من هم زمانی جان دوست نداریم به خاطر قیمت یه چیزی اونو پس بدیم 😂 کیک و حساب کردیم و فحش کشان اومدیم سمت ماشین…‌
دیگه تنها کاری که از دستم برمیومد این بود که خودمون رو دلداری بدم که انشالا داخل کیک پر از گردو و موزه 😂‌
ولی زهی خیال باطل. چون وقتی بریدیمش کوفتم لاش نداشت. فقط کیک و خامه. البته بقیه برای دلداری ما گفتن خوشمزه بود!!! ولی کیک بدون گردو برای من بی معنیه 😂‌‌

خلاصه اینم از کیک تولد سی سالگیم. خیلی امیدوار نیستم که اوضاع تولد سال دیگه‌م خیلی بهتر از این باشه !!! پس الکی چرت و پرت تایپ نمیکنم که ایشالا سال دیگه یه تولد توپ بگیرم. زندگی همینه دیگه. روزای معمولی ، زندگی معمولی ، اتفافات معمولی ، تولدهای معمولی. وقتی آدم معمولی ای باشی نمیشه توقع داشته باشی اتفاقات خارق‌العاده برات بیوفته.‌
فقط چیزی که خیلی فکرم رو مشغول کرده اینه که این معمولی بودن رو من خودم انتخاب کردم؟؟؟ یا برام انتخاب شده؟؟؟؟ ‌‌
و اینکه این حجم از واقع گرایی و دور بودن از رویاپردازی برای آینده ، برای یه آدم سی ساله نرماله یا زود به این مرحله رسیدم؟؟؟